الان چند ساعتي ميشه كه از زندگي من روي زمين خاكي مي گذره . دلم براي دنياي قبلي ام تنگ شده . هي بها نه شو مي گيرم و مدام نق مي زنم و گريه مي كنم . اونجا نه از دروغ و ريا خبري بود و نه از چاپلوسي و بدگويي پشت سر بقيه . كارم در اومده بايد همه اينا رو ياد بگيرم حتي اگه دلم نخواد چون فقط اين طوري ميتوني عرض اندام كني و نون در بياري . هر چي بيشتر و بهتر ياد بگيري روغن نونت بيشتره .
هر ساله اول آذر كه ميشه دلم عجيب تنگ خودم ميشه . اينكه يه سال ديگه هم گذشت . يه سال از عمرم كم شد . يه سال پدر و مادرم پيرتر شدن . يه سال كه مي شد به اونهايي كه دلت ميخواد بيشتر محبت كني و اوني رو كه تو دلته به زبون بياري . يه سال كه مي شد از بعضي آدما ، كارا ، رفتارها چشم پوشيد .
يه سال به يه چشم زدن مي گذره روز تولدت كه مي شه تازه مي فهمي يه سال از تعداد سال هايي كه قرار پيش عزيزترين كسا ت باشه كم شده . براي اينكه اين دلتنگي ها هر سال تكرار نشه دلم مي خواد بلافاصله بعد روز 30 آبان روز دوم آذر از راه برسه ، اما دلم هم نمي خواد از اس ام اس ها ، تبريك ها و احيانا هديه هاي با ارزشي بگذرم كه همشون بهانه اند تا ياد من كنن . دمشون گرمچشمتو ببند و يه كمي فقط يك كمي به عمق اين فاجعه فكر كن . كله سحر با هزار بدبختي و كلي فحش و ناسزا به خودت وكارت از خواب ناز پاييزي بيدار ميشي و راه دراز وپر فراز و نشيب ! مبدا ( خانه ) تا مقصد ( روزنامه ) را با چشماي نيمه خواب و نيمه بيدار گز مي كني ، آخرش هم دير مي رسي و كسر كار مي خوري ، نوش جانت گوشت بشه به تنت . همه اينا به كنار . تا ۵ عصر كتاب زبانت كنار دستتت بازه تا مبادا از تو فاصله بگيره يا تو از اون فاصله بگيري .بعد راهي كلاس ميشي تا ۸ شب يعني ۲۰. همان وقتي كه بايد آشغال رو بذاري پشت در . تا ميتت خونه برسه ميشه ۲۱:۳۰ . اينا رو داشته باشين تا شنبه صبح اول هفته بري آموزشگاه و چشمت به جمال پر نور نمره ات بيفته و ببيني افتادي خدا اين لحظه رو نصيب گرگ بيابون هم نكنه . . .
ميام سر كار . دنبال يه دستمال ميگردم براي پاك كردن اشكاي نريختم . دوست و همكارم
از كيفش به جاي دستمال كادوي تولدم در میاره و بهم ميده . دمش گرم . ديگه روم نميشه زار بزنم . آروم و بي صدا بغض نشكستمو فرو مي خورم . نمی دونید حس تلخ و شیرین چه مزه ای داره .دارم سعی میکنم به نمره ام فکر نکنم اما نمیشه .![]()
![]()
چند روز تعطيلات كه به مسافرت رفته بودم ، ترجيح دادم بيكار ننشينم و يه شال گردن واسه خودم ببافم . كلي گشتم و گشتم تا كامواي مورد علاقه ام رو پيدا كردم و دست به كار شدم . بافتم و بافتم تا همه كلاف ها تموم شد ، وقتي انداختم گردنم تازه فهميدم به خاطر عرض زيادش طولش كوتاهتر از اون چيزي شده كه مي خواستم . از اونجا كه ميدونستم اگه دوباره برم بازار براي خريد يه كلاف ديگه ممكنه اون طرح و رنگ تموم شده ياشه ، بنابراين تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه تمام رشته ها رو پنبه كنم . هر چه كه به كندي بافته بودم به تندي شكافتم و از نو . . .
كاش مي شد يه جاهايي از زندگي رو هم كه باب ميلمون نبافتيم از نو بشكافيم و دوباره سر بندازيم . . .
مهر ، مداد و پاك كن ، دفتر و كتاب جلد شده ، صبح زود ، كوله پشتي ، باباي مدرسه ، قرآن ، اسپند ، حياط آب و جارو شده ،دينگ دينگ زنگ ، بچه ها به صف ، صف ها به كلاس ، برپا ، برجا ، معلم روي تخته سبز نوشت : " به نام خدا" و . . .
آدم ها وقتی عاشق می شوند در مخیله شان هم نمی گنجد که عاشق شدنشان را با آن همه بی خوابی ها و شب زنده داری ها و اشک ریختن ها یک روز از یاد ببرند . در همان روزهای عاشق کشون روزهای آینده شان را آن قدر روشن و سپید ترسیم می کنند که حتی یک نقطه تیره و تار هم در آن نمی شود تصور کرد . فکر می کنند رسیدن به معشوق یعنی تمام شدن تلخی ها و سختی های عالم ، اما نمی دانند یعنی شروع ...
یه دوستی دارم که همیشه می گه روز های خوب زندگی رو آدم نباید با لقمه های چرب و چیل و جای گرم و نرم عوض کنه چون ارزشش بیشتر از این هاست . یه دوست دیگه ام در جوابش همیشه میگه گشنگی نکشیدی عاشقی از یادت بره ...
کم نیستند روزهایی که واسه یه لقمه چرب ترچشم بسته روز و شب و شب و روز می کنیم و یادمون می ره روزهای پشت سر گذاشته رو ، غافل از اینکه این همه دوندگی برای رسیدن به آرامشه نه ساختن یه سد برای آرامش...
عاشق نشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید...
با شيريني هر چه تمام پشت سر همديگر حرف ميزنيم . با اطمينان خاطر تهمت مي زنيم . با لذت گناه يكديگر را مي شوييم و ... اينها همه شده بخشي از عادات و رفتار هاي روزمره ما . ظاهرا ا هيچ سنگيني هم روي شانه هامون احساس نمي كنيم . اما ماه رمضان كه ميرسه اينها همه رنگ مي بازه . نميدونم اين به خاطر گشنگي و بي حالي كه ميكشيم ( يعني اگه حالشو داشتيم بازم مرتكب اين خطا ها مي شديم ) يا واقعا بركت ماه رمضانه .ُ اما هر چي كه هست دلچسبه و گوارا . . .
خوش بحال رفتگرها که با آدم های آشغال سر و کار ندارند.
پ.ن : این جمله از خودم نیست . هدیه یه دوست است .
الحق و الانصاف اين فيلسوفا يه چيزي مي دونستن كه به انسان مي گفتن حيوان ناطق . اصلا بيخود نيست بهشون گفتن فيلسوف . همه ما دست كم تو زندگي به تعداد پيراهن هايي كه پاره كرديم يعني پاره شدن ، ازين حيوان ناطق ها آن هم از نوع ويژه ( به اين ويژه خوب توجه كنيد ) ديديم . حيوان ناطق هايي كه نطق كردن ويژگي برجسته اي است كه دارند . به نظر من به نظر اين فيلسوفا عمل كردن كار شاقيه كه كمتر آدمي ميتونه اونو مثل امضا پاي نطق هاش بذاره . حالا ببينيد چه قدر اين خصيصه بني بشر برجسته بوده كه فيلسوفا نتونستند بعد قرن ها چيز ديگه اي جايگزين "ناطق " كنند ...
امروز روز خبرنگار است . . .
میگویند خبرنگار یعنی چشم وگوش بیدار جامعه . چشم و گوشی که نه تنها باید ببیند و بشنود بلکه باید خوب ببیند وخوب بشنود ، واقعیت هایی را ببیند که هر چشمی نمی تواند و صداهایی را بشنود که هر گوشی نمی تواند. . . چه کار سختی است چشم وگوش داشته باشی ، خوبتر هم ببینی ، خوبتر هم بشنوی ، ولی مجبور باشی آنها را ببندی . . .
صبح به بدبختي از خواب بيدار شدم وناگفته نمونه كه كلي خودمو ... دادم كه نونت نبود، آبت نبود ، سر كار رفتنت چي بود ! اما مثل هميشه نتيجه اي نگرفتم و ناچار بلند شدم . در واقع 2 ساعت دير رسيدم سر كار . هرچند دير رسيدنم شده يه روال!!!
توي راه تاكسي راديو يادم انداخت كه امروز روز ماست يعني روز جوان !
يه نگاهي به خودم انداختم و يه نگاهي به بغل دستيم كه پسر جووني بود يه نگاهي هم به خيل دختر پسر اي خيابون انداختم كه راه رفتنشون آدمو ياد مسابقه دو ميندازه ...
اولش فكر كردم فقط من نمي دونم كه امروز روز جوانه بعدش فهميدم بقيه هم اي ...
اينو از انبوه پيامك هايي فهميدم كه ظاهرا براي هيچ كس...
همين طور از انبوه پلاكاردهايي كه هيچ جا ...
به هر حال همه اين مقدمه ها رو چيدم كه بگم بي اختيار ياد جواني كردنمون افتادم . اين همه عشق و حال ، اين همه دل خوشي ،اين همه بي خيالي ، اين همه بي دغدغگي ، اين همه بي قسطي ، اين همه ...
حيف كه اگه جوونيمون تموم شه همه خوشي ها هم باهاش ميره . كاش اين جووني هيچ وقت تموم نشه ...
واي كه خدا يك كمي از خوشيامونو كم كن آخه زير دلمونو بد جوري زده ...